در خانه ای کاه گلی قدیمی....
همه خوابیده اند
اما
من بیدارم و غرق در ذره ذره ی این خانه
خانه ای که سالهای بسیار دور
اهالی آن در این جا زندگی کرده اند
قدم زده اند
خورده اند
خوابیده اند
در و دیوار این خانه شاهد تک تک لحظات خوش و ناخوش رفتنگانش بوده است....
شاهد لحظه ای که آن زمان های دور
تازه عروسی به این خانه امد
مادر شدن آن تازه عروس
و مادربزرگ شدنش
و سرانجام باز سفر بستنش......
این خانه روزهای تلخ و شیرینی را دید
ای کاش این خانه هم می مرد تا با خاطراتش نسوزد و آه نکشد....
این خانه برایم دلگیر است....
ساکنینش مدتها از دنیا رفته اند و فقط در و دیوارش با من حرف ها دارد.....
حکایت از دور دور ها.....
00000
بچه ها من جایی هستم که نت ضعیفه
کاوه جان
پسرم
اون که گفتی چشم
فردا
برچسب: دلنوشته,دلنوشته های تنهایی,دلنوشته های زیبا,دلنوشته های عاشقانه,دلنوشته های غمگین,دلنوشته غمگین,دلنوشته های دلتنگی,دلنوشته های مادرانه,دلنوشته های من,دلنوشته های غمگین و احساسی,
نویسنده: مهدی کاشانی
تاريخ: چهارشنبه
17 شهريور
1395 ساعت: 10:07